شاعر : قاسم صرافان نوع شعر : مدح وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی
یاعـلی گفتم همه درها به رویم باز شدیا علی گفتم،چه شیرین شعر من آغاز شد یا امیرالمؤمنین،مولای عاشقها،سلام!شاه مردان،فاتح دلهای عاشقها،سلام!
السلام ای در نگاهت موج و دریا بیقرار!السلام ای در سکوتت کوه وصحرا بیقرار! جبرئیل آورده بود آیـاتی از قـرآن ولیماند تاقرآن چشمت را توواکردی علی! داد زد تا شد امیرعشق برمرکب سوار:«لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» ایکه خودرا پیش شمشیردودم آوردهای!هرچه سر آورده باشی،باز کم آوردهای ذوالفقار است این که میچرخد، علیگویان و مستچون نباشد مست؟چون میگیردش ساقی بهدست لشکری از تو فراری، آی مرحب!مرحبا!خوب جولان دادهای دیروز و دیشب،مرحبا! فرض کن دیروزتیغت چند تا سررا زدهفرق دارد قصه،چون امروز فاروق آمده فـرق دارد قـصـۀ کـرّار،با اهـل فـرارفرق دارد نیت آن تـیغهـا،با ذوالـفـقـار فرق دارند آری! آن دلها که دردینبازیاندبا کسی کز او خداوند و رسولش راضیاند بنگراین شیرجوان را آمده غُرّان زرَهگفت: إنّی فارِسٌ،سَمَّـتـنی اُمّی حَـیـدَرَه گفت: آری!این منم،حیدر امیرالمؤمنینمیرسم چون عاشقان بیتاب ومیلرزد زمین مرحب! آن«هل من مبارز» شد صدای آخَرَتخوب میبینم که میچرخد اجل،دورِسرت گیرم از جنگاوران برتو کسی غالب نبوداسـم آنها که عـلیبن ابیطالـب نـبـود در زمین با هر که جنگیدی تو بردی پهلوان!دور، دورِ ماست دیگر،ما یلان آسمان تیغ من در دستهایم نه، که در دستان اوستما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ،تیر درفرمان اوست این «یدالله» است،بیرون میکشد شمشیررادست حق است این که درچلّه نهاده تیررا قلبحق درسینۀ من،درپسِ این جوشن استجنگ با «قهار» تکلیفش از اول روشن است بود حیران مرحب و حیدر به سویش میشتافتتا بفهمدفرق را،فاروق فرقش را شکافت اهل خیبر!این همان محبوب دلها،ایلیاستجانِ موسی! چشم بگشائید،این هارون ماست پیش خود گفتید:این در را چه محکم بستهایددربه روی فاتح درهای عـالم بستهاید؟ دل بهاین دیوارهای بیاثرخوشکردهاید؟آی! حیدر میرسد، دل را به در خوش کردهاید؟ دست حق در«چارچوب و بست در» انداخت چنگگفت: یازهرا و در را کند، از جا، بیدرنگ در، میان دست حیدر، هر دو لشکر در سکوتقلعۀ بیدر،علی گویان و خیبر در سکوت گاه لشکر،دست حیدررا تماشا میکنندگاه آن دیـوارِ بیدر را تمـاشا میکـنـند بَه به این مولا و در را در هوا چرخاندنشقلعهها مسحورآن«اِنّا فَتَحنا» خواندنش باز کن درهای دل راحضرت مشکلگشاعاشقان را مست کن با آن جمال دلگشا یا علی گفتم،دلم،دستم،زبانم جان گرفتیا علی گفتم، چه شیرین شعر من پایان گرفت